![]() |
![]() |
|
| دلنوشته های یک زن در آستانه مادر شدن |
|
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ پرواز کنیم ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/17ساعت توسط مامان آینده |
|
|
دیروز سیزده آبان بود ...روز تسخیر لانه جاسوسی ... و راهپیمایی
من وهمکارانم هم رفتیم خیابان طالقانی .... از خیابان وصال تا میدان فلسطین و خیابان طالقانی پر بود از نیروهای گاردی و ضد شورش و بسیجی واقعا ترسناک بود ...من در طول مسیر همه اش دلم شور می زد و نگران بودم .... ازشون می ترسیدم .... بیشتر کسایی که اومده بودند برای راهپیمایی و شعار مرگ بر آمریکا می گفتند بچه مدرسه ایی هایی بودند که خوشحال بودند که یک روز از مدرسه راحت شدند و انگار اومدند گردش و تفریح .... از خیابان قرنی رفتیم به طرف کریم خان و هفت تیر هر چی جلوتر می رفتیم جمعیت سبزها بیشتر بود و من دیدم که درگیری و زد و خورد شده خیلی ترسیده بودم دستام یخ کرده بود من هم دیروز به طور خیلی اتفاقی روسری سبز سرم کرده بودم برا همین خیلی تو چشم بودم و همکارام بهم می گفتند تو برگرد برو ... من تا نزذیکای پل کریم خان رفتم و بعد همکارام شروع کردند شعار مرگ بر دیکتاتور ....زندانی سیاسی آزاد باید گردد... دادند و گاردی ها هم با اون لباس های ضد گلوله ای که داشتند به طرفمون حمله کردند و ما جیغ زدیم و فرار کردیم من اون جا از بقیه جدا شدم و به طرف پایین یعنی طالقانی برگشتم و همکارام رفتند به طرف هفت تیر که تجمع اصلی بود ...من فقط می دویدم چون روسری سبز هم سرم بود واقعا ترسیده بودم که اگر من رو دستگیر کنند دیگه به همین راحتی ها آزادم نمی کنند ..بالاخره تو جمعیت گم شدم و برگشتم محل کارم ولی خیلی رنگم پریده بود و نگران همکارام بودم ....همه اش دعا می کردم اتفاقی براشون نیفتاده باشه خلاصه تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر نگرانی های من ادامه داشت چون موبایل ها هم کلا قطع شده بود و نمی تونستیم تماس بگیریم ...تا اینکه در باز شد و همکارام اومدند با رنگ و رویی پریده و یکی از همکارام کمرش رو گرفته بود و نمی تونست درست راه بره ... فهمیدم که باتوم خورده ... براشون آب قند درست کردم و اون ها هم با دیدن من خوشحال شدند ..... دیروز تا غروب که من می رفتم خونه گاردی ها تو خیابان ها بودند ... واقعا نمی دونم این وضع تا کی میخواد ادامه پیدا کنه ؟؟... از این به بعد حکومت همه اش باید انرژی و نیرویش رو صرف مبارزه با یه عده جوان کنند جوان های همین مرزو بوم جوان هایی که از آمریکا نیومده اند آمریکایی نیستند ..ایرانی اند .... تا کی سرکوب ؟ واقعا راه حل بهتری وجود نداره ؟
نمی شد بعد از انتخابات آقای خامنه ای جلسه ای رو تشکیل می دادند با حضور جوانان معترض و به حرفشون صمیمانه گوش می دادند و می فهمیدند حرف حسابشون چیه ؟ دردشون چیه ؟ چرا ناراحتند ؟ چرا اعتراض دارند ؟ بالاخره این ها که از کره مریخ نیومدند وقتی می گوییم ایران یعنی همه ...
آقای خامنه ای ! ایرانی و مسلمان فقط بسیجی ها نیستند به خدا این طور نیست ...ای کاش یه کم فکرتون رو نگاهتون رو به مردمتون عوض می کردید ... ای کاش مردم رو به دو دسته بسیجی و آمریکایی تقسیم نمی کردید ... ای کاش این قدر تو حرفاتون کلمه بسیج رو به کار نمی بردید دانشجوی بسیجی ...دانش آموز بسیجی ..رییس جمهور بسیجی ...واقعا از این کلمه دیگه حالم به هم میخوره ...چرا ارزش و قداست این کلمه رو که زمان جنگ داشت از بین بردید ؟؟ چرا هر وقت جلسه دیدار و گفتگو با شما انجام می شود فقط بسیجی ها رو اجازه می دهند که بیان ؟؟ پس بقیه چی ؟ چرا تو جلسات سخنرانی های شما همه خانم ها چادری هستند و همه اقایون ریشو و چفیه به گردن ؟ این یعنی تفرقه یعنی اختلاف ...ای کاش می فهمیدید ...
اگه می بینید امروز دیگه جلو جوان ها را نمیشه گرفت و به هر بهانه ای میان تو خیابون ها و فریاد مرگ بر دیکتاتور می دهند برا اینه که بهشون اهمیت داده نشده برا اینه که تو این سی سال همیشه یه عده نور چشمی شما و حکومت شما بوده اند کسانی که ظاهرشون و فکرشون طوری بوده که شما می پسندید ... خوب حق بدید به این جوان ها جوان هایی که همیشه به دیده کافر بهشون نگاه شده اگه تو دانشگاه حرفی زده اند و اعتراضاتی کردند و بر علیه شما شعاری دادند دستگیر وزندانی شدند وبر چسب ضد ولایت فقیه و کافر بهشون زده شده ... تو این سی سال دانشجوی زندانی چقدر داشتیم ؟ ؟ حالا شما هی بگید این ها نقشه دشمن بوده بر فرض هم که این طور باشه خوب شما باید با درایت و صداقت خودتون این مشکل رو حل می کردید ونمی گذاشتید خونی ریخته شود ... وقتی خون ریخته شد دیگه نمیشه جمعش کرد مردم کینه به دل گرفتند کسانی که عزیزانشان رو تو این حوادث از دست داده اند مگر می شود به این راحتی ها فراموش کنند؟؟؟ آقای خامنه ای ای کاش نمی گذاشتید از شما بت بسازند و بخواهند که مردم پرستشتون کنند ...ای کاش کمی به شعور مردم احترام می گذاشتید باید قبول کنید که جوانان امروز با جوانان سی سال پیش فرق می کنند ..جوان امروز اهل بحث و گفتگو و منطق .... حوزه ارتباطاتش خیلی گسترده است او با دنیای اینترنت ارتباط داره با جوان سی سال پیش خیلی تفاوت داره که فقط تلویزیون تماشا می کردند آن همه تازه همه تلویزیون نداشتند ... جوان امروز رو نمیشه با دین و خدا و اسم امام علی و امام حسین فریب داد و احساساتیش کرد ...
اقای خامنه ای ! شما دلتان را به بسیجی که تو این سی سال تربیت کردید خوش نموده اید و خیالتان راحت است ولی بدانید که مردم ایران فقط بسیج نیست اون جوانی هم که موهاش رو فشن کرده و دست دوست دخترش رو گرفته هم ایرانیه چه شما خوشتان بیاید یا نیاید .... تا حالا شده دخترهای به زعم شما بد حجاب رو هم با همون تیپی که دارند به حضور بپذیرید مگه چی از شما کم میشه ؟ حضرت محمد که پیغمبر خدا بود همیشه پذیرای همه اقشار مردم بود ..با سواد بی سواد ... با ادب ..بی ادب .. دوست ..دشمن ... حتی مردم به طرفش سنگ پرتاب می کردند و آشغال رو سرش می ریختند ولی او هیچ نمی گفت و باز هم دوستشان داشت و مشکلاتشان را برطرف می کرد ... آخه پس چرا هیچ شباهتی میان شما و حضرت محمد و امام علی نیست ؟؟ تا دیر نشده با مردم آشتی کنید همه مردم حتی اونایی که طرز فکرشون رو ظاهرشون رو دوست ندارید ...به میان مردم بروید و حصار اطرافتان رو بشکنید و از آن هاله قداستی که دور شما کشیده اند و شما را تا حد نایب امام زمان بالا برده اند بیرون بیایید .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت توسط مامان آینده |
|
|
بالاخره 8/8/88 فرا رسید روزی که درهای آسمان باز شد و خدا ستاره ای رو به زمین فرستادو چه خوب که این ستاره تو سرزمین ما آرام گرفت. این روز شده میعادگاه عاشقان ، روزی که خیلی ها لحظه به هم رسیدنشان را قرار وصالشون رو تو این روز می گذارند. اصلا این روز رو باید روز عشق نامید
از همین جا از طرف خودم و همه بچه های وبلاگ پیوند عاشقانه دوست عزیز و مهربان اهالی وبلاگ و بانوی عزیزش رو صمیمانه تبریک میگم و امیدوارم این دو پرنده عاشق که تو این روز زیبا پرواز می کنند به اشیانه شون عاشقانه زندگی کنند و از لحظه لحظه اش لذت ببرند . حمید خان و بانو مبارک باشه خیلی خوشحالم در پناه خدا و به حق این امام رئوف خوشبخت بشید .....
توضیح: من این مطلب رو آماده کرده بودم که دیروز بذارم ولی مهمون داشتم از صبح تا شب تو آشپزخونه بودم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/09ساعت توسط مامان آینده |
|
|
فقط دو روز مونده تا ۸/۸/۸۸ فقط دو روز مونده تا دوکبوتر عاشق به هم برسند حمیدخان و همسر مبارک باشه .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت توسط مامان آینده |
|
|
امروز داشتم یه کتاب می خوندم البته من این کتاب رو چند سال پیش دوران دانشجویی ام خونده بودم ولی احساس کردم دوباره باید یه نگاه بهش بیندازم و بخونمش . اسم این کتاب « هوش هیجانی » نویسنده اش دانیل گلمن انتشارات رشد. به طور خلاصه این کتاب در مورد هوش هیجانی یعنی کنترل هیجان ها می پردازد و نقش و اهمیت هوش هیجانی در موفقیت انسان ها . تو این کتاب نشان داده می شود که چرا بعضی افراد با هوشبهر ( آی کیو ) بالا ولی توزندگیشون موفق نیستند و اینکه موفقیت تنها با آی کیو بالا به دست نمی آید . از عناوین سرفصل های این کتاب : خشم – ترس – نقش هوش هیجانی در ازدواج - روابط زناشویی – هنرهای اجتماعی –و....
پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/01ساعت توسط مامان آینده |
|
|
بزرگداشت حافظ شیرازی شاعر بلند آوازه ایرانی بر دوستدارانش مبارک
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/20ساعت توسط مامان آینده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگه خدا بخواهد می خواهم از خودم و تصمیم مهمی که گرفتم یعنی بچه دارشدن براتون بنویسم
حرفهای زیادی دارم البته اگر بتونم خوب بنویسم و بیان کنم به تبادل لینک اعتقادی ندارم هر وبلاگی رو که خوشم بیاد لینک می کنم پس اگر شما اهل تبادل لینک هستید من رو لینک نکنید با من همراه باشید..... |
|
RSS
|